نزديك خونه من يه پارك هست كه من تقريبا هر شب اونجا مي رم. بعد از شام نزديكاي نصف شب مي رم اونجا يكي دو ساعتي آرامش دارم يه چند تا سيگار مي كشم ، موزيك گوش مي دم و .... . تو اين پارك يه نيمكت هست كه مخصوص منه. اين نيمكت تو دورافتاده ترين نقطه پاركه كه معمولا هم نور افكن هاي پارك زور روشن كردن اين قسمت از پارك رو ندارن. من كم كم متوجه شدم كه مي تونم هر چيزي رو كه اونجا جا ميذارم فرداش همونجوري باشه. كم كم ايمان آوردم كه من تنها كسي هستم كه اونجا مي رم. خيالم راحت شده بود هر چند روز يه بار يه پاكت سيگار مي خريدم و همونجا ها يه جايي قايم مي كردم تا هر روز مجبور نشم براي خريدن برم مغازه. يه اتفاقي افتاد كه چند روز پشت سر هم نتونستم برم پارك و خب پاكت سيگارم هم همونجا مونده بود. ديشب كه بعد از چند روز دوباره رفته بودم پارك رفتم سراغ سيگارم . همونجا بود. وقتي توشو نگاه كردم يه كاغذ توش بود . "سلام رفيق منو نميشناسي منم تو رو نميشناسم ولي بي اجازه ات روزي يه نخ سيگار از پاكت هات كش رفتم وقتي ديدم چند روز نيستي نگرانت شدم نري ما باز بي سيگار بشيم" خب ما كه تيپ و قيافه ي درست حسابي نداريم كه كسي عاشقمون بشه. همچين دل صاف و صوفي هم نداريم كه عاشق كسي بشيم خب مثل اينكه سيگار تو اين مورد داره به نفعمون كار مي كنه
پ.ن.
دقت که می کنم می بینم واسطه آشنایی من با بیشتر کسانی که تو دانشگاه و محل کارم باهاشون ارتباط دارم همین سیگار بوده.
كلاس زبان كه مي رفتم يه روزي بحث سر اين شد كه vacation يعني چي. خب همه تقريبا معني كلمه رو مي دونستن كه تعطيلات ميشه ولي معلم يه سوالي پرسيد كه الان هم وقتي بهش فكر مي كنم دوست دارم استادم رو بغل كنم و ازش تشكر كنم. خيلي ساده پرسيد فكر مي كنين ربات ها هم تعطيلات دارن؟ خيلي ها فوري جواب دادن آره مي تونیم خاموششون كنيم تا استراحت كنن. ولي يكي از اون وسط گفت نه. راست مي گفت تعطيلات رفتن فقط استراحت نيست. تعطيلات يعني اين كه تو مي خواي استراحت كني، استراحت مي كني و ازش لذت مي بري. هاينريش بل تعطيلات رفتن رو اونقدر عمل انسانيه والايي مي دونه كه نمي خواد اونو با نمايش مسخره يه دلقك خراب كنه. ولي نه اون خسته اس از اين خسته اس كه هميشه تعطيلات ديگران بوده. اون بلد نيست تعطيلات داشته باشه. اون مي دونه كه براي بعضيها تعطيلات فقط دراز كشيدن و سيگار روشن كردنه. آره براي منم شايد اينجوري باشه. تعطيلات. يادم رفته چي مي تونه براي من تعطيلات باشه. يكي دو سال پيش يه كلاس زبان ديگه مي رفتم. مي شد گفت جوون ترينشون من بودم. يهو سوال اون استاد يادم افتاد. از همه پرسيدم اينبار همه بدون استثنا گفتن نه. يه كشف بزرگ كردم تعطيلات به سن آدما خيلي مربوط ميشه.
آقا اجازه تعطیلات یعنی نه حمالی
الان سر كارم. آره جمعه، 8 شب . من كارگاهم . از اين قسمت كارم بدم مياد از اينكه هيچ وقت نمي فهمم كي تعطيلي دارم. هر وقت هم كه پيش بياد اونقدر اتفاقيه كه اصلا يادم ميره چه كارايي قرار بود تو تعطيلاتم بكنم. قبلا هم گفتم كارمو دوست دارم ولي خسته ام خيلي زياد. شايد چون انگيزه ام براي كار كردن فقط گذران وقته. جدا من اصلا واسه چيز ديگه اي كار نمي كنم. كار نمي كنم كه خونه بخرم. كار نمي كنم كه ماشين بخرم. كار مي كنم كه مثلا وقتم بگذره و ضمنا از دست مردم راحت بشم تا كسي بهم نگه بيكار. اگه دست خودم بود مي رفتم ليدر يه تور جهانگردي مي شدم. البته بدترينشون. چون فكر كنم كه نه مطمئنم مسافرا رو به حال خودشون ميذاشتم و مي رفتم پي گردش خودم. يا شايدم يه دلقك سيرك. البته براي اين كار يكم زيادي درشتم. به نظر من دلقك بايد اونقدر ريزه باشه كه همه دلشون به حالش بسوزه. اگه من دلقك مي شدم اصلا نمي تونستم مردم رو بخندونم چون ممكن بود از خنده يكيشون خوشم نياد و بزنم فكشو بيارم پايين . البته مربي بانجي جامپينگ هم براي من يكي از موارد جادويي مي تونه باشه. مي تونم از هر كسي كه خوشم نيومد قبل از اينكه بهش بگم آماده بشه هلش بدم پايين تا حسابي بترسه. يا اصلا كش بلندتري براش ببندم. مي دونين كه چي ميشه. و اما شغل رويايي من شايد مدير فروش يكي از كارخانه هاي مارلبرو يا بالانتين باشه . اين بود انشاي من.
پ.ن.
يكي كه صداش خوبه و من ميشناسمش بره فيلم Rise your voice رو ببينه. مي تونه يه انشام اون بنويسه.
دكتر گفته گرد و غبار و مواد شيميايي مثل سيمان برام مثل سم ان . امشب تا همين نيم ساعت پيش زير بچينگ بتن وايساده بودم
من خوبم. من هنوز خوبم و از اين بابت خوشحالم
هيچ وقت نمي فهم بعضي وقتا اين زمانه كه متوقف ميشه يا مغز من. ديشب سر خيابون كه رسيدم نگاه كردم تا ماشيني نياد. خوب شد نگاه كردم آره يه ماشين ميومد. يه ماشين از همونا كه خيلي ازش خاطره داشتم از اونا كه چند بار خودم پشتش نشسته بودم و تا تهش گاز داده بودم. از اونا كه با هم رفتيم و دو تا براي دوتاييمون گرفتيم. همرنگ با دو شماره اختلاف پلاك. هر جا مي رفتيم تابلو ميشد. از همونا كه يه بار چپش كردم ولي هيچيم نشد . از هموني كه همين تازگي ها فروختمش چون ديگه حوصله يديدنش رو نداشتم. اه باز من رفتم هپروت. من كجام هنوز رو چرخم. هنوز كه اون ماشين نپيچيده درست همون جاي قبليشه. گيريم من وايسادم اون كه داشت ميومد. شايدم ديگه اونقدر به اين چيزا فكر كردم كه مغزم براي به ياد آوردنشون وقتي رو صرف نمي كنه
پ.ن.
هنوز هيچ برنامه اي براي آينده ام ندارم
از كار كردن خسته شدم. با اين كه كارم رو دوست دارم.
بازم مي گم تنها چيزي كه لازم دارم يه مرگ موقته
هر كي كه صداشو دوست دارم مي ميره يكي نيست به من بگه چرا. پاوروتي. خسرو شكيبايي ناصر عبدالهي ....
وقتي مي بيني شب برق رفته. وقتي از در كه ميزني بيرون مي بيني خيابوها اونقدر خلوتن كه مي توني چشم بسته هم پدال بزني. وقتي ميري مغازه و ميبيني بعد ازمدتها يه باكس ماربورو اسپشيال آورده و آخرين بسته اش نصيب تو ميشه. وقتي ميري تو پارك دنبال نيمكت مخصوصت و ميبيني مزاحماي ديشبي اونجا نيستن. وقتي به آسمون نگاه مي كني ميبيني ابريه ولي بين ابرا يه تيكه ي كوچيك خالي مونده و ستاره ات از اون وسط پيداست. اون موقعست كه فكر ميكني فقط فكر مي كني خوش شانسي يا شايد هم خوشبخت.
همه آدم ها ستاره به دنيا مي يان . تو كل زندگيت سعي مي كني جايي بري كه بهش تعلق داري هي زور مي زني و بعضي وقتا مي ايستي و به راهي كه اومدي نگاه مي كني. يهو مي بيني به يه ابر داري نزديك مي شه. سعي مي كني ازش فرار كني ولي به اين سادگي ها نيست . هي بهش نزديك مي شي و جلوي ديدتو مي گيره. يهو به خودت مياي. تازه مي فهمي اين همه مدت اشتباه مي كردي. زندگي همين ابره بوده كه كم كم داره ازت دور مي شه. از برگشتنش نا اميد ميشي . به ابر بعدي نگاه مي كني ولي هيچ ابر ديگه اي در كار نيست. اون موقعست كه مي فهمي زندگي اون ابره هم نبود. زندگي خودت بودي قرار بود همون جايي كه همه مدت اونجا وايساده بودي و فقط فكر مي كردي كه داري حركت مي كني آره همون جا قرار بود بدرخشي. همون جا قرار بود به بعضي ها چشمك بزني. ولي اونقدر فكرت مشغول رفتن بود كه به هيچ كاري نرسيدي.
پ.ن.
عاشق برق رفتن تو شبم
هر كس بخواد عصباني ترين حالت منو ببينه مي تونه وقتي خوابم چراغ اتاقمو روشن كنه
سيگار فقط ماربورو. ماربورو فقط اسپشيال
مادريزرگم ميگه "تو با حرف نزدنت فكرتو زنداني كردي داري بهش ظلم ميكني. اون حق داره آزاد باشه و همه جا بره " مادربزرگم رو قبول ندارم فكر من حق نداره بي اجازه من جايي بره. تنها چيزي كه اجازه داره بي اجازه من جايي بره كه من اصلا نمي دونم كجاست دود سيگارمه
هنوز نفهميدم چرا اون جوري بود. آخرش نفهميدم چه چيزي ممكنه يه آدم رو به اون روز بندازه. آخرش نفهميذم چرا اون روز باهام رقصيد. ديگه هيچ وقت نمي فهمم . ديگه قرار نيست هيچ وقت بفهمم چه بلايي سر اون اومده بود. امروز بعد از مدتها نزديك يه ماه بيشتر خواستم برم پيشش . گوشيش رو جواب نداد. گفتم حتما خوابه رفتم دم خونه اش. در زدم كسي درو باز نكرد گفتم شايد عصبانيه چه ميدونم قاطيه . محكم تر كوبيدم به در. همسايه اش اومد بيرون. گفت شما. گفتم از فاميلاشم . يه نگاه عاقل اندر سفيه بهم كرد. خنديد. " فاميلش دير اومدي هفته پيش overdoze كرد بردنش " . رفت همه حرفاشو با خودش برد. كاش لا اقل اينقدر سنگين نمي رفت و حرفاشو به يكي گفته بود.
پ.ن.
من هنوز خوبم هنوزززززززز
خبرهاي خوب چند روز اخيرم ماسيدن
كاش ميشد انتخاب مرگ دست خود آدم باشه. البته يه انتخاب دو طرفه يعني فكر كن مي تونستي بعد از مرگ انتخاب كني كه برگردي يا نه . حتما مي گي خب اينجوري كه همه مي خواستن برگردن.آره شايد ولي فكر كن اين انتخاب به تعداد محدودي بهت داده ميشد. اونوقت مي تونستي انتخابت رو براي بهترين لحظه بذاري. براي زماني كه بيشترين نياز رو بهش داري. اونوقت مي تونستي راحت تر بعضي از انتخابها رو بكني. الان اينجوري ام. كاش ميشد براي مدتي بميرم. بعد كه همه چي رديف ميشد پاشم. اونوقت بعضي ها از دوباره ديدنم خوشحال مي شدن. بعضي ها هم خيلي ناراحت مي شدن. فقط واسه چند سال همش تا وقتي كه اين همه شمارش معكوسي كه انتظارشون رو مي كشم تموم بشن بعد دوباره برگردم و همه چيزو بدون اگه و اما شروع كنم.آره الان احتياج با يه مرگ موقت دارم همين
پ.ن.
دفتر خاطراتم شده این شکلی:
ترس.ترس.ترس.ترس.ترس.ترس.ترس.امید.ترس.ترس


