این منم آره خودمم. خودم که نمیدونم چند وقته از آخرین باری که اینجا نوشتم میگذره. یعنی چرا اون پایین نوشته ولی من فکر نمی کنم اینقدر باشi این منم . دارم از زندان می نویسم دارم از زندانی می نویسم که هر روز یه جاده صاف و بدون پیچ رو 50 کیلومتر رانندگی میکنم تا بهش برسم. و دوباره عصری همون راه رو برمی گردم تا آماده بشم تا فردا برای رفتن این جاده دیر نکنم.
اینجا خوبه دارم کار می کنم. دارم پول در میارم. دارم جایی کار میکنم که خنکه یه کولر خیلی باحال دائم داره بالا سرم هوای داغ اتاقو سرده سرد میکنه اینقدر سرد که مجبور می شم پالتو بپوشم نمیدونم چرا کولر رو خاموش نمی کنم پس نپرس. شاید از حرص این گرما. شاید از حرص اینکه دماسنج اون ور پنجره وقتی اونقدر عصبانی میشه که یه کله به اون 52 بغلش میزنه اون خانومه تو رادیو میگه دمای قزوین امروز 35 درجه . شاید از حرص اینکه روزی یه نفر هم به دیدنم نمیاد. شاید از حرص اینکه رئیسم یه خط تلفنه با یه تلفن که ازش کاغذ بیرون میاد که هر چند ساعت یه بار دستورات جدید مثل استفراغ ازش بیرون میریزن ببدون هیچ صدای آدمیزادی فقط صدای چرخ دنده های دستگاه میاد که یه برگ کاغذو با زور میفرستن بیرون و منم با تمام وجودم همشونو سریع انجام می دم و منتظر می مونم تا دوباره صدا چرخ دنده هاش بیاد شاید اینبار صدای یه آدمم همراهش بیاد. شاید به خاطر اینکه وقتی شب میرسم خونه اینقدر خسته ام که کارت ویزیتی که گذاشتم لای اون کتابه تا صفحشو گم نکنم دیگه به درد نمی خوره چون یادم نیست چی خونده بودم . دلم تنگ شده برای خودم برای منی که خیلی راحت تو خونه خودم بودم، هیچ مزاحمی نداشتم. هیچ کس. گرگ بیابان همون کتابیه که کارت ویزیته توش مونده تا اینجاش من بودم. یادم نمیاد کی با هسه چای خوردم و باز چفت ذهنم در رفت و پر چونگی کردم. من چطور شد اومدم اینجا؟ منتقلم کردن؟ نمیدونم شایدم اصلا خودم خواستم. ولی چرا خواستم . دلم برای خونم تنگ شده برای خونه ایکه با هزار امید به دیدنش رفتم ولی دیدم دزدها غارتش کردن . نمی دونم شاید نباید بهشون بگم دزد شاید چون پدر و مادرم خونه مو خالی کردن شاید ولی من میگم دزدا خونمو غارت کردن و ازم انتظار داشتن بابت این کارشون ازشون تشکر کنم. به برگشتنم زیاد نمونده. برای برگشتنم هیچ برنامه ای ندارم نمی دونم وقتی برگشتم کجا می رم . یعنی جایی ندارم که برم . شاید یه دوست جدید یکی که هنوز زیاد باهام نپریده اجازه بده یکی دو شب پیشش بمونم . شاید. شایدم پارک جایه خوبی برای موندن باشه . فقط چند روزه بعدش یه جایی پیدا می کنم . بعضی چیزا هیچ وقت اجازه نمیدن فراموششون کنی هر چقدر هم که سعی کنی نمیتونی . دوست داشتم در مغزمو برمیداشتم جاش یه سوراخ تنگ میذاشتم اون وقت این همه فکر یهو پر نمی شدن تو مغزم تا هنگ کنم و نتونم بخوابم. دلم برا خودم تنگ شده برای زمانی که شبا به یه چیزی فکر می کردم و اون شب همون چیزو تو خواب می دیدم و باهاش زنگی می کردم. دیگه نمیتونم اینکارو بکنم
خوناشام خسته ، دلتنگ، دیوانه داره تایپ میکنه
پ.ن.
- تقصیر تو. نبود. تقصیر منم نیست. تقصیر هیچ کس نیست. قانونش اینه
A 100 days have made me older
I ‘m not gonna f u c k myself
با توجه به این که امروز همه دارن اخبار انتخاباتی پخش میکن گفتم مگه من چیم از بقیه کمتره واسه همین منم از همینجا اخبار انتخابات قبیله ی خودم را به سمع شما می رسانم. اهوم
انتخابات ریاست قبیله ی دوقوز آباد شرقی دیروز به شدت برگزار شد. با توجه به همه ی نظر سنجی های قبلی که راجع به این انتخابات شده بود نتایجی که امروز اعلام شدند من را تا مرز شاخ درآوردن رساندند. نتایج بدین قرار بود که رئیس قبلی با رایی دو برابر رقیب اصلی خود در این انتخابات پیروز شده است. کنجکاوی من باعث شد که این آمار را قبول نکنم چرا که با شناختی که من از رئیس قبلی داشتم درصدی کمر از 90 اصلا در مرام ایشان نبود که برای آن بخواهند دستهای خود را بیالایند. بنابر این با بسیار پاپیچ شدن به یکی از مسئولین ارشد انتخابات بالاخره توانستم آرای اصلی را بدست بیاورم که بدین شرح است:
همون رئیس قبلی: 99.999% کل آرائ
رقیب همون رئیس قبلی 1% کل آرا
دو کاندیدای دیگر هر کدام دو عدد باقالی به شکرانه حضور گرمشان.
و تازه اونجا بود که فهمیدم رئیس قبلی از شدت مهر ورزی و روحیه ی عدالت خواهانه و کرامت گرایانه یه مقدار از رای هاشون رو به رقیبشون اهدا کردن که اون هم حیوونی سر خورده نشه و نره معتاد بشه.
وقتی از اون مقام مسئول پرسیدم آخه جمع این درصد ها که بیشتر از 100میشه بسیار عالمانه جوابمو داد : ببین عزیز شرکت در انتخابات وظیفه ی همه هم قبیله ای هاست هر چقدر بیشتر شرکت کنی خدا بهت میگه ایول الان هم خب کم که نیست زیاده پس خوبه. اگر هم با حسابهای تو جور در نمیاد مشکل از خودته وگرنه همه این درصد ها مدارکش موجوده لازم باشه ارائه میدم.
و اینجا ما اهالی قبیله از این که قرار است یک بار دیگر از شدت رفاه و کرامت انسانی خفه بشویم در پوست خود نمی گنجیم
پسره باز ديوونه شده.پسره ميدونه از يكي خيلي بدش مياد. ولي نميدونه اون يكي كيه. اون يكي هر كي هر چي بهش ميگه هر كي هر چي لهش ميكنه مثل گوسفند به طرف نگاه ميكنه و هيچي نميگه. اون يكي هر روز سيگاراش بيشتر مي شن. اون يكي دور و برش حسابي خالي شده. اون يكي روزي هزار تا فكر ناجور ميكنه. اون يكي .... . ولي پسره از اون يكي بدش مياد. پسره از اون يكي متنفره. پسره هي ميخواد اون يكي رو سر به نيست كنه. هر روز براي سر به نيست كردنش هزار تا نقشه ميكشه. ولي آخر همه نقشه هاش اين پسره اس كه همه چيزو از دست ميده. پسره ميترسه مثل سگ نه مثل توله سك از اون يكي ميترسه
ارديبهشت هيچ وقت برام اومد نداشت. اين چند سال ترمهاي دوم دانشگاه همه چي يهو رو سرم خراب ميشد . ولي امسال . ارديبهشت امسال برام با بهشتش شروع شد. بهشتي كه يك سال خوابش رو ميديدم. ولي ارديبهشت بازم روي خودش رو بهم نشون داد و من موندم معلق ميون دو تا حسي كه هيچ وقت قرار نيست باهاشون كنار بيام.
!!!!!Welcome home max
لاست باز شدم. يعني لاست باز هاااا. تو يكي از وبلاگ ها ديدم تست شخصيت هم براش درست كردن . خب منم كه كرم دارم. فوري رفتم تست دادم. يعني آخرين احتمالي كه ميدادم اين بود : دانيل روسو. يعني من به تمام معنا از اين زنه بدم مياد. يعني راضي بودم هوگو باشم ولي ديگه روسو خيليييي..... به هر حال اين شد تست ما و البته بسياري از دوستان هم نتيجه را بسيار تاييد فرمودند.
ما از خودمان بدمان مي آيد آيا ؟
درست همونوقت كه خسته بودم، درست همون موقع كه از كار بيكار شدم، درست همون وقت كه پول نداشتم غذا بخرم بخورم. همون موقع ها كه حتي ساعتمو براي زندگيم فروختم. فكرش همش توي مغزم بود. هر روز و هر ساعت هزار تا براش برنامه مي ريختم. انواع برنامه ها. بلند مدت. كوتاه مدت. واسه خودم واسه بقيه واسه وسيله واسه همراهام. برنامه هام هيج كدوم درست پيش نرفتن. ولي تصميمم سر جاش بود. قول داده بودم. اين اخرا همه چي داشت از روبرو مي يومد. از اينقدر اتفاق بد ديگه داشت خنده ام مي گرفت. ولي هر جور بود رفتم. ووقتي رفتم فهميدم اين راه هر چقدر هم طولاني بود، هر چقدر هم سخت بود. برام فرقي نمي كرد. چون سه روز از زندگيم لذت بردم. از لحظه به لحظه اش برام تصويري موند كه ميدونم هيچ وقت قرار نيست از يادم بره انگار همه اين چند ماه پيش داشتم براي يه امتحان خيلي سخت درس ميخوندم و حاالا اون امتحانو قبول شدم. خوشحالم، اميدوارم، سرحالم،دلتنگم، ديگه تنها نيستم. بابت همه اين چيزا ازت ممنونم :
آبجي
دو ماهي ميشه ديگه گوشي ندارم . خب ندارم يعني تعطيل. فقط يه چيزي اين وسط خيلي جالب شده. تا همين چند روز پيش تقريبا هيچ كدوم از دوستام نمي دونستن كه گوشي ندارم. خب پيش مياد. اتفاقه ديگه حتما كاري باهام نداشتن. نمي دونم اين يه هفته قراره چجوري بگذره . خوااااااااااااب چيزيه كه اين روزا خيلي كم دارم. البته جاي داغش مونده. وقتي فكر مي كنم به اين زودي ها قرار نيست اوضاع بهتر بشه تا يه جاييم مي سوزه كه ..... . كار پيدا كردم. اگه اين دو ماه كه قراره حقوق نگيرم رو درست كار كنم و اخراج نشم. وقتي آخر اين دو ماه حقوقم رو گرفتم مي تونم اين دو ماه اجاره عقب مونده ي خونه رو كه صاحبخونه گفته تا هفته ي بعد بايد بدم رو بدم. اونوقت ميتونم با حقوق دو ماه بعدش هم اجاره اين دو ماه رو بدم البته اگه صاحبخونه بيرونم نكنه تا اون مو قع واينجوريه كه يكي هشتش گرو 9 اش ميشه. يه چند روز پيش كارنامه ترم پيش دانشگاه رو گرفتم. ترمي كه كلا حذف كرده بودم غير از يه درس عمومي كه تونسته بودم به امتحانش بريم و 15 هم گرفته بودم. خب نميدونم چي شد توي كارنامه يهو شده 8.شايان ذكر است وقتي من اين درس رو برداشتم به پيشنهاد دوستان با اين استاد گرفتم چون دوستان عزيز فرمودن بنده كه شاغل باشم مي تونم از لحاظ غيبت ها خيالم راحت باشه كه اين استاد اصلا گير نميده. خب وقتي علت نمره تك خودمو از استاد جويا شدم فرمودن به دليل چهار جلسه غيبت تصميم داشتن به من صفر بدن كه بعدا دلشون سوخته و لطف كردن و 8 دادن. منم كاملا توجيه كردن كه كار خيلي بدي كردم با كمال پر رويي رفتم ازشون سوال كردم. اخيرا چند تا پيشنهاد كاري داشتم. دوستان گرام مي فرمايند من چند روزي با چند تا از اين اساتيد گرام بپلكم تا شايد اتفاقاتي براشون بيفتد. و ايضا بچه ها نفسي به راحتي بكشن. البته لازم به پيشنهادشون نبود. تا الان كه از ترم گذشته يكي از استادان گرام پدرشون به ملكوت اعلا رفتن. اون يكي برادر گرام استاد گراممون هم علي الحساب پيش باباي اون يكي ان. و بالاخره اون يكي استاد گرام هم نميدونم چشون شد عمل حنجره فرمودند.
پ.ن.
من بسيار بسيار آدم خوشبيني هستم.
هر كي بگه من بد شانسم .................
حال ما كماكان خوب است ولي ..................(خاص)
يه روزي
يه مهموني
من هستم با داداشم كه 6 سال ازم بزرگتره.
يه بچه ي ناز كوچولو شيرين زبون خوشگل
دوتايي با داداشم باهاش مشغوليم. بعد از دو ساعت بازي كردن باهاشون بغلشون مي كنم.
همينكه نزديك داداشم ميشم بچه بهش اشاره ميكنه به من ميگه "اين خوشگله من ميرم بغل اون"
يه روز ديگه
يه بچه ي ديگه
بغل منه. با تمام زوري كه داره ميزنه توي صورتم. يعني سيلي ها يه چيزي ميگم يه چيزي ميشنوي بابام هم تا حالا اينجوريشو نزده. بعد بازم با زبون خيلي شيرينش ميگه البته با اشاره به داداشم"اون نازه تو اخ"
من كلا بچه ها رو دوست دارم
پ.ن.
اين پست مال 13 آوريل بود.
اون وقت ها يه كوه نزديك خونه مون بود. هميشه ميرفتم پشت بوم تا اومدن و رفتن خورشيد رو نگاه كنم.و هميشه مي ديدم كه خورشيد از پشت اون كوه مياد بيرون يكم ميمونه بعد هم باز ميره پشت همون كوه. اول ها فكر مي كردم خونه ي خورشيد اونجاست. بزرگتر كه شدم نظرم عوض شده بود فكر ميكردم اونجا يه يه دنياي با حاله. جاييكه خورشيد هم دوست داره اونجا بره. جايي كه همه جا توش روشنه. نمي دونم چرا فكر مي كردم حتي وقتي خورشيد اين وره باز هم اون ور روشنه . واقعا دلم مي خواست برم اونجا براي هميشه. چند بار امتحان كرم چون هر وقت كه رفتم مي ديدم اون كوه هنوز جلومه يكم شكلش عوض ميشد ولي هنوز بود و دنياي خوب همه آرزوهاي من اونجا بود. اونجا هيچكس مريض نبود. اونجا بيمارستان نداشتن. پدر مادر ها جلوي بچه ها كه هيچي اصلا هيچ وقت با هم دعوا نميكردن. اونجا همه بچه ها بازي ميكردن. لازم نبود بعضي هاشون به دلايل نا معلوم حبس بشن تو يه اتاق. همه اينا تو فكرم بود تا چند روز پيش كه بالاخره رفتم اونجا. آره رفتم رسيدم بالاخره اون كوه رو رد كردم. رسيدم به دنيايي كه آرزوشو داشتم با آبجيم بودم همش با آبجيم. با هم همه جا رفتيم. هر چند همه جا همون جا بود لازم نبود جايي بريم. زنده شدم. دوست نداشتم بيدار بشم ميخواستم همون جا بمونم با آبجيم تا ته دنيا تا تهي كه نميدونم كجاست آرزوهام عوض شدن از اين خوشحالم.
بعضی وقتها یه خواب به اندازه ی همه ی دنیا می ارزه.
پسره پاك قاطي كرده صبح تا شب خونه اس. حتي اين دم عيدي از خونه بيرون نميره همش مي خوابه ولي اون از خونه بدش مي ياد. اون از اون اتاق دربسته مي ترسه. اون فكر ميكنه ديوارهاي خونه هر روز دارن به همديگه نزديكتر مي شن. اون مبلو ميذاره درست وسط اتاق تا يه وقت وقتي خوابه ديوارها غافلگيرش نكنن. ولي همينكه ميخواد بخوابه يادش مي ياد اصلا دوست نداره اون مهمون نا خوانده از پشت بهش زل بزنه. آره يهويي له شدن بهتر از اينه كه يهو از خواب بپره و ببينه بهش زل زده اونم از پشت. پسره روزي شونصد تا قرص خواب ميخوره. پسره مي خنده به زن همسايه كه هر رووووووز به يه بهانه اي زنگ در خونه اش رو ميزنه تا گزارش زنده بودن پسره رو به يه نفر ديگه بده. ولي پسره ميخنده وقتي درو به روش باز نميكنه و اون احمق از پشت همون در به اون كسه ديگه زنگ ميزنه تا كسب تكليف كنه . پسره پول نداره سيگار بخره . پسره هر چي داشت نميدونه چطور تموم كرد ولي الان هيچي نداره. باطري ساعت پسره تموم شده ولي انگار اين ساعت بود كه زندگيشو جريان ميداد چون ديگه زندگيشم انگار خوابيده. پسره هنوز اميدواره بيدار شه. پسره مثل يه نفر ميترسه بخوابه ميترسه خواب ببينه. خوابهاي بد اونوقت تازه بعد از اينكه به زور از اون كابوس بيرون اومد مجبوره بيفته تو يه كابوس ديگه. پسره مي خواد بره بيرون نمي خواد امشب خونه بمونه. پسره فقط به يه اميد زنده اس. پسره تنها چيز خوبي كه داره تا بهش فكر كنه همون اميده. پسره لذت ميبره وقتي ميبينه هنوز هم ميتونه در مورد اون اميدش تا هر جا كه دلش بخواد خيال پردازي كنه و اونا رو تو خواب ببينه. هه پسره فكر ميكنه همينكه سال تحويل بشه همينكه اون توپها رو در كنن همه چي خوب ميشه. معلوم نيست شايد حتي از كابوسش هم بيدار شد
پ.ن.
پسره کلی حرف داشت برای امیدش
پسره هنوز با خودش کنار نیومده


